تبليغاتX
خط خطی

خط خطی

 

سلام

می خوام از همه کسانی که تو این مدت بهم سر زدن و با حرفاشــون بهم دل گرمــی

دادن تشکر کنم می دونید خیلی سعی کردم این پست رو زود تر بزارم ولی نشد اخــه

برام بلاگفا باز نمی شد تا بتونم بیام و خط خطی کنم از همتون ممنونم امیدوارم هیچ

کسی تو دنیا تو دلش غم نیاد و همتون شاد شاد باشید .

 


 من و ماندم و تنهایی

سایه به دیوار همسایه

ترس به درخت ، مهمان

مرگ و رخ زرد ستاره

آسمان و زمین در آب

سنگ و شیشه در یک صندوق

من ماندم و تنهایی

دستهایم خالی از دستهای تو  ...


از زمانی که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ولی اکنون که دیوانه وار دوستش دارم

به من می گویند فراموشش کن . این چه روزگاریست .

 

خط خطی شب .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/28 1:39 توسط نیوشا |


 

سلام دوست جون

امــروز بعد از ۱۲ شاید بیشــتر آمدم دوباره اینجا تو این مدت خیلی بهم ســخت گذشت

می دونــی دایی فــوت کــرده ۱۲ روزه . هنـوز باورم نشده که دایی جون فوت کرده هنوز

خنده هاش شــوخی هاش حــرفاش صــداش همه تو گوشمه تو ذهنمه سـنی نداشت

از من ۱۳ سـال بزرگتر بود خیلی جون بود برای رفتن خیلی جـون بود  برام مثل یه دایی

نبود خیلی بیشـتر بود هنوز نتونستم براش حتی یه فاتحه بفرستم باورم نمی شه که

رفته هر وقت امیر حسین و زهراشو می بینم دلم آتیش می گیره وقتی زنگ می خوره

زهرا می گه بابایی . سارا کوچــولو هنوز به دنیا نیومـده وقتی به دنیا می یاد که چهلم

دایی به خاطر مامان نمی تونیم گریه کنیم همین طوری آروم نمی شه . هیچ کس باور

 نمی کنه دایی رفته برای همیشـــه وقتی می خواستن دفنش کنن فقط می خواستم

خدا یه معجـزه کنه و اون زنده بشه مثل اون سال که مادر جون فوت کرد قبر کناری مادر

جون یه زنی بود وقتی گذاشتنش تو قبر زنده شـد ولی بابا می گفت تمام رگای مغزی

و قلبی دایی پاره شده بود . باورم نمیشـه دایی انگار داشـت می دوید به طــرف قبرش

این قدر با ســرعت می رفت انگار نه انگار ســه تا بچه داره که بهش نیاز دارن دایی این

قدر بی معرفت نبود دل نداشت کسی ازش دلخور بشه حالا چقدر شده با ما این جوری

بی وفایی کرده . هنوز تو شک خبرم مامان و بابا رفتن بیمارستان اخــه همکارای دایـی

زنگ زدن گفتن دایی حالش بد شده و بردنش بیمارستان نگو اون موقع دایی فوت شده

بوده وقتی زنگ زدم به مامان که ببینم چی شده دایی تا گوشی رو برداشـــت مامان از

ون ور فقط داد می زد دایت مرد نمی تونستم حتی حرف بزنم صــدام خفه شد امشــب

بعد از ۱۲ روز دایی بزرگم با خانوادش و زن دایی و امیرحسین و زهرا امدن خونه ما دیدن 

مامان نتونستم جلوی خودمو بگیـرم دلم می خواست دایی بیاد تو و باز شــروع کنه به

شوخی و حرف زدن ... موندم چرا خدا یکی مثل من که هیچ کس نیست که بهـش نیاز

داشته باشه هیچ کاری نداره و معلوم نیست سرنوشتش چی میشه رو نگه داشته ولی

 یکی مثل دایی که بچه هاش هنوز چشم به راهشن رو برد حالا که می خواست ببرتش

 چرا یه بچه دیگه بهشون داد بچه ای که هیچ وقت محبت دایی رو نمی بینه .

خط خطی امشب برای دایی بود می خوام بدونه که خیلی دوستش داشتم و هیچ وقت

فراموش نمی کنم .

خط خطی .

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19 0:50 توسط نیوشا |


 

بیا که بی تو بجان آمدم ز غمناکی

 

چگونه باز به ماتم نشست خانه ما

هزار نفرین باد

به دستهای پلیدی

که سنگ تفرقه افکند در میانه ما  


کویر تشنه باران است ، تشنه خوبی

به من خوبی کن !

که ابر رحمت اگر در کویر می بارید ، به جای خار بیابان ، بنفشه می روید

و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست

چرا هراس ؟ چرا شک ؟

بیا که من ، بی تو

درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست

امید بارش باران نو بهارم نیست

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06 2:15 توسط نیوشا |


 

سلام دوست جون

اشـک رو همه جا هم تو شادی و هم تو غــم می بینی . نعمتی این اشکا اگه نبود الان حتما

نسل انسـان منقرض می شد وقتی پر میشـه کاسه صبرت اشـک برات خالیش می کنه مثل

همون پیر زن خفه می کنیم آب حوض می کشیم فرش  می شوریم تقریبا تو همین مایه ها

کار می کنه هیچ وقتم چشمش خشــک نمیشه ولی چه خوبه اشــک شادی بریزیم و چقـدر

درد آور اشک حصرت و غم . همیشه همراه آه می یاد از ته ته وجودت .

می خواستم خطی خطی کنم برای تو ولی نتونستم چون هنوز باورم نشده وقتی باورم شد

می تونی وحشناک ترین خط خطی زندگیم رو بخونی .

از این به بعد خط خطی هام اسم نداره .

باز خط خطی می کنم برای دوست جون  تقدیم به تو دوست جون

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31 2:16 توسط نیوشا |


 

از اون بالا همـــه چیز رو می شــد دید نگاهش به آخـــر آسمـــون دوخته شده بود انگار هیچ

چــیزی دورش نبود روی اون صخــره احســاس آرامش داشــت هیچ وقت به این آرومــی نبود

تنــها بود و شــاید خودش فکر می کـرد تنهاس آخــه تا به خودش بیاد یه دستی هولش داد

تا خواسـت کاری کنه رفـت پایین . اول خواســت فریاد بزنه و کمک بخـواد ولی باز نگاهش به

 آسـمون گره خـورد یاد کودکیش افتاد یاد اون دفعه که زده بود سر پسر همسایه رو شکونده

بود یاد نوجونیش افتاد وقتــی با بچه های فامیل می رفتن پارک و اونجــا رو می گذاشتن رو

سرشــون یاد جونیش افتاد وقتی برای بار اول نگاهــش تو نگاه اون گره خورده بود اره هنوزم

جون بود ولــی دیگه .... تمام زندگیش رو مرور کرد بعد یه ضربه خیلی شدید و صدای بمب بر

خوردش یه جیغ کوتاه و عرق سردی که روی تنش بود سالم بود اون فقط یه خواب بود فقط یه

خــواب بلند شـد و رفت صورتش رو آب بزنه وقتی خودش تو آینه دید تعجب کرد آخه از بینیش

داشت خون می آمد .

 

الان خوابی وقتی مردی بیدار می شی هر کی گفته خیلی قشنگ گفته

خطی خطی

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/28 18:52 توسط نیوشا |


 

سلام دوست جون

تو همیشه سکوت می کنی همیشه سکوت می کنی سکوت سکوت سکوت ...

می دونی امشب وقتی داشتم پیغامامو می خوندم به یاد حافظ افتادم بی خیــال

شــدم و به روی خودم نیوردم که خیلــی وقته سراغـــش نرفتم اره از وقتی نارگیل

رفت نرفتــم سراغــش ولی انگار نمی شه بی خیال شد آخه باز اسمشو تو بلاگ

یه دوســت خوندم فکر کنــم باید امشــب یه سر بهش بزنم شاید بالاخــره تصمیم

گرفته بعد از این همه مدت بهم جواب بده ...

 

اینم یه جور خط خطی کردن با سکوتت منو خط خطی می کنی .

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/02/14 2:9 توسط نیوشا |


 

سلام دوست جون

دلم برای دریا تنگ شده خیلی زیاد ای کاش الان کنار دریا بودم من شبا کنار ساحل رو

خیلی دوست دارم وقتی موجا می یان طرف ساحل یه حس خوبی بهم دست می ده

رازی زیادی تو دل دریا هســت آدمای زیادی رفتن تو دل دریا و دیگه بر نگشــتن و آدمای

زیادی هم از دوری اونا زجر کشیدن ولی یه نگاه به دل خودت بکن ببین چقدر شبیه دل

دریاست حرفای هست که دلم می خواد کنار ساحل دریا باشم و بزنم

نمی شـه گفت نگه می دارم تا بـرم کنار سـاحل اون وقت بگم الان زمان گفتـن نیست

انگار دلم اجازه خروج بهشون نمی ده

 

خط خطی کردن روی شنای ساحل دریا چه لذتی داره مگه نه ؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09 0:15 توسط نیوشا |


 

 این بار می خوام سلام کنم به دوست جون من که آشتیم تو رو نمی دونم ولی بدون هر

چی بخوای منتتو می کشم تا باهام آشتی کنی .

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام دوســـــــــــــــــــــــــــت جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــون

راستی هر وقت خواستم شکایت کنم لطفا بزن تو گشوم فقط خواهشن طوری نزنی که

۳۶۰ درجه درو خودم بچرخم .

پس چی شد بزن تو گوش

 

یه خط خطی درست حسابی می خوام از اونا که همه بگن طرف دیونه شده

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/31 0:31 توسط نیوشا |


 

سلام

بازم رفتـــم و صداشــو گوش کردم هر چی فکر می کنم می بینم تو صداش بی معرفتی

نبود ولــی چرا یه دفعه بی معرفــت شد می خـوام با تو حرف بزنم اره با تو با خود خودت.

نارگیــل با تو حرف مــی زنم ٬ می دونی هنوز نتونستم نوشته هاتو بریزم دور هـــر دفعـه

که می خوام این کار رو بکنم گریـه ام می گیره هر دفعه خواســتم صداتو پاک کنم بعضــم

می ترکــه از تو ناراحت نیستم از خودم دلخورم فقط از خودم . می دونی دیگه نمی تونم

با کســی حــرف بزنم حرفاشــون برام جالب نیست حتی حوصــله شیطونی کردن و اذیت

کردنشونم ندارم بعد این همه مدت این اولین باری که می بینم دلم نمی خواد حتی درد

و دل کســی رو بشــنوم اره حتی دیگه دوست جونم رو هم رها کردم قبلا امید داشتم به

اینکه دوســت جــون دستمو بگیره برای همین دو دسته بهش می خواستم بچسبم ولی

الان رها شدم ... می دونی کلی کار عقـب افتاده دارم ولی حوصله ندارم برم سراغشون

حکایت امدن و رفتنت برام هنــوز معماس می دونم هیچ وقت نمی فهمم چرا امدی و چرا

رفتی . هنوزم باورم نشده نارگیل صدات بوی بی وفایی نمی داد .

همکنون نوشــته بود وقتی پنجــره رو باز می کنی اول خودتو می بینی ولـی من هیچی

ندیدم جز سیاهی ٬ پوچی ٬ تنهایی و هزار تا حرف نگفته .

هر کسی یه سهمی داره از زندگی سهم منم تنهایی .

 

تنهایامو خط خطی کردم .

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24 0:52 توسط نیوشا |


سلام

امروز آســمون ابری بود دلش گرفته بود گریه کرد بارید و بارید ولی انگار هنوز خالی

نشده منم خیلی دلم می خواست جسارت آسمون رو داشتم می باریدم و خالی

می شدم ولی نداشـتم   این بارون یا به قولی این هــوای دو نفره برای بعضی

دوستان زد تو کاسه کوزه ما می خواســتم امروز برم پارک بشینم کتاب بخونم

ولی نشد تازشم بر عکس همیشه اصلا دلم نمی خواست خیس بشم

 

جات خالی تو نوشته هام ولی نمی خوام پر کنم جاتو بزار خالی بمونه شاید دلم

خالی شد اونوقت اونجا جات می دم .

 

بازم خط خطی کردم مگه نه !!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21 2:53 توسط نیوشا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386



پيوندها

همکنون
راز سکوت
سلام او جون
رمز عبور : زندگی
درد و دل
شکلات شور
تنها ترین تنها
نامه هایی که هرگز خوانده نشد
تنها ترین عشق
sanaan
ماجراهای یک دروغگوی خوش حافظه
اگه بخوای میشه
نیمه خالی لیوان
انسان ابله ( تنها انسان ... ! )
دنیا برای من خیلی کوچیکه
ساحل درون
کجایند عشق های اساطیری
Dark Tree
دهکده کامپیوتر ( شهر غم زده )
عاشقانه و بی بهانه دوستت دارم
ناکجا آباد ذهن ( گربه سیاه )


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin